با کاروان شعر
با کاروان شعر

سايه

نشود فاش کسی آنچه میان من و تست

تا اشاراتِ نظر نامه رسان من و تست

 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان ِ من و تست

 

روزگاری شد و کس مردِ رهِ عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و تست

 

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و تست

 

گو بهار دل و جان باش و خزان باش،ارنه

ای بسا باغ و بهاران که خزان من و تست

 

این همه قصه فردوس و تمنّای بهشت

گفتگویی و خیالی ز جهان من و تست

 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه عشق است نشان من و تست

 

سایه، زآتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه ازین آتش روشن که به جان من و تست

 جمعه، 11 آبان هزار و سیصد و هشتاد و شـش 10:31 PM         نظرات 38


سايه

دلم گرفته خدا را تو دلگشایی کن

من آمدم به امیدت تو هم خدایی کن

 

به بوی دلکش زلفت که این گره بگشای

دل گرفته ی  ما را بین و دلگشایی کن

 

دلی چو آینه دارم نهاده بر سر دست

ببین به گوشه ی چشمی و خودنمایی کن

 

ز روزگار میاموز بی وفایی را

خدای را که دگر ترک بی وفایی کن

 

بلای کینه دشمن کشیده ام ای دوست

تو نیز با دل من طاقت آزمایی کن

 

شکایت شب هجران که می تواند گفت

حکایت دل ما  با نی کسایی کن

 

بگو به حضرت استاد ما به یاد توایم

تو نیز یادی از آن عهد آشنایی کن

 

نوای مجلس عشاق نغمه ی دل ماست

بیا و با غزل سایه همنوایی کن

 یکشنبه، 29 مهر هزار و سیصد و هشتاد و شـش 10:48 PM         نظرات 1


بابا طاهر

دلا در عشق تو صد دفترستم

که صد دفتر ز ین از برستم

 

منم آن بلبل گل ناشکفته

که آذر در ته خاکسترستم

   

دلم سوجه ز غصه وربريجه

جفای دوست را خواهان ترستم

 

مو آن عودم میان آتشستان

که این نه آسمان ها مجمرستم

 

شد از نیل غم و ماتم دلم خون

به چهره خوشتر از نیلوفرستم

 

در این آلاله در کویش چو گلخن

بداغ دل چو سوزان اخگرستم

 

نه زورستم که با دشمن ستیزم

نه بهر دوستان سیم و زرستم

 

ز دوران گر چه پر بی جام عیشم

ولی بی دوست خونین ساغرستم

 

چرم دائم در این مرز و در این کشت

که مرغ خوگر باغ و برستم

 

منم طاهر که از عشق نکویان

دلی لبریز خون اندر برستم

 پنجشنبه، 19 مهر هزار و سیصد و هشتاد و شـش 9:33 PM         نظرات 2


صائب تبريزی

جان ز ترک جسم چون گوهر فروزان می شود

چون بخار از گل برآید ابر نیسان می شود

 

ترک خواهش را حیات جاودانی لازم است

آبرو چون جمع گردد آب حیوان می شود

 

در هوای دانه نعلش همچنان در آتش است

پایتخت مور اگر قصر سلیمان می شود

   

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود

 

محو روی دوست از خواب پریشان ایمن است

خانه ی در بسته گردد هر که حیران می شود

  

از نشاط اهل دل ظاهر پرستان غافل اند

پسته دائم در میان پوست خندان می شود

 

اهل غفلت را رهایی نیست از زندان خاک

پای خواب آلوده آخر گرد دامان می شود

 

عشق دارد در لباس شرم پنهان حسن را

شمع در فانوس از پروانه پنهان می شود

 

نور چشم من چو شمع از گریه گرم من است

خانه اهل کرم روشن ز مهمان می شود

 

هر که را از دست می گیرد هوای دل عنان

گردباد دامن صحرای امکان می شود

 چهارشنبه، 11 مهر هزار و سیصد و هشتاد و شـش 12:39 AM         نظرات 2


وحيد طلعت

بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت

بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت

 

بي تو اي شوق غزل‌آلوده‌يِ شبهاي من

لحظه‌اي حتي دلم با من هم‌آوايي نداشت

 

آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم مي‌شوم

كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!

 

اين منم پنهانترين افسانه‌يِ شبهاي تو

آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت

 

در گريز از خلوت شبهايِ بي‌پايان خود

بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت

 

خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم

زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت

 

پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود

قايقي مي‌ساختم آنجا كه دريايي نداشت

 

پشت پا مي‌زد ولي هرگز نپرسيدم چرا

در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت

 

شعرهايم مي‌نوشتم دستهايم خسته بود

در شب باراني‌ات يك قطره خوانايي نداشت

 

ماه شب هم خويش مي‌آراست با تصويرِ ابر

صورت مهتابي‌ات هرگز خودآرايي نداشت

 

حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود

يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت

 

عشق اگر ديروز روز از روز‌گارم محو بود

در پسِ امروز‌ها ديروز، فردايي نداشت

 

بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت

چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت

 یکشنبه، 1 مهر هزار و سیصد و هشتاد و شـش 12:57 AM         (نظر بدهید.)


امير معزی

ای ترک ز بهر تو دلی دارم و جانی

ور هر دو بخواهی به تو بخشم به زمانی

 

با چون تو بتی، زشت بود گر چو منی را

تیمار دلی باشد و اندیشه جانی

 

از کوچکی ای بت که دهان داری گفتم

آن غالیه دانست همانا نه دهانی

 

وز لاغری ای بت که دهان داری گویم

آن سیمین کلکست همانا نه میانی

 

نه نه که به آن سان که میان و دهن توست

من بنده ام از کلکی و از غالیه دانی

 

باد آید و از حلقه ی زلفین تو هر شب

بر لاله ستان تو کند مشک فشانی

 

شادند همه شهر به دیدار تو امروز

حقّا که چنین است و در این نیست گمانی

 جمعه، 16 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش 5:03 PM         نظرات 1


معينی کرمانشاهی

هرگز از اشکِ تمنّا تر نشد دامان ِ من

جیفه ی دنیا نخواهد روح بی سامان ِ من

 

بیش و کم در دیده ی بی اعتنای من یکی است

هر دو یکسان گم شود در وادی نسیان ِ من

 

در لباس ِ فقر ، ِ بی نیازی را زدم

روشن از این شمع شد، دولت سرای ِ جان ِ من

 

سر زده غم آمد و گفتم قدم بر روی چشم

این تو این خانقاه ِ بی در و دربان ِ  من

 

من به این دیوانگی ، کی گِرد می کردم سخن

عشق شد شیرازه بندِ دفتر و دیوان ِ من

 

یار اگر آید به قربانگاه ِ ما دیوانگان

من شوم قربان ِ او تا او شود مهمان ِ من

 

جان به این زندان ِ هستی زان سبب بگرفته خو

کز ازل شد عشق ِ شورانگیز، زندانبان ِ من

 سه شنبه، 6 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش 6:22 PM         نظرات 3


مسعود سعد سلمان

 

غم بگذرد از من ، چو به من برگذری تو

آن لحظه شوم شاد که در من نگری تو

 

از نازکی پای تو ای یار دل من

رنجه شود از سوسن و نسرین سپری تو

 

وین دیده ی روشن چو من از بهر تو خواهم

خواهم که بدین دیده ی روشن گذری تو

 

ای ناز جهان پیرهنی دوختی از ناز

بیم است که این پرده زارم بدری تو

 

از غایت خوبی که دگر چون تو نبینم

گویم که همانا زجهان دگری تو

 

بخریده امت من به دل و جان و تو دانی

شاید که دل و جان من از غم بخری تو

 

ز اندازه همی بگذرد این رنج و تو از من

چون بشنوی آن قصه بدان برگذری تو

 

از خود خبرم نیست شب و روز ولیکن

دارم خبر از تو که زمن بی خبری تو

 

سرمایه این عمر سر است و جگر و دل

رنج دل و خون جگر و درد سری تو

 

چون زهر دهی پاسخ و چون شهد خورم من

وین از تو نزیبد که به دولت شکری تو

 

هر چند که کردی پسرا عیش مرا تلخ

در جمله همی گویم  شیرین پسری تو

 

بیدادگری کم کن و اندیش که امروز

در حضرت شاه ملک دادگری تو

 

بیدادگران جان نبرند از تو و ترسم

کز شاه چو بیداد کنی جان نبری تو

 جمعه، 2 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش 5:29 PM         (نظر بدهید.)


معینی کرمانشاهی

خانمان سوز بود آتش آهی ، گاهی

ناله ای می شکند، پشت سپاهی گاهی

  

گر مقدّر بشود سلک سلاطین پوید

سالک بی خبر خفته به راهی گاهی

    

قصّه ی یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود

به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی

    

هستیم سوختی از یک نظر، ای اختر عشق

آتش افروز شود ، برق نگاهی گاهی

   

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع

روسپیدی بُوَد  از بختِ سیاهی گاهی

  

عجبی نیست ، اگر مونسِ یار است رقیب

بنشیند بر گل ، هرزه گیاهی گاهی

  

چشمِ گریان مرا دیدی و لبخند زدی

دل برقصد به بر از شوقِ گناهی گاهی

  

اشک در چشم، فریبنده ترت می بینم

در دلِ موج ببین صورتِ ماهی گاهی

  

زرد رویی نَبُود عیب ، مرانم از کوی

جلوه بر قریه دهد خرمنِ کاهی گاهی

  

دارم امیّد که با گریه دلت نرم کنم

بهرِ طوفان زده ، سنگیست پناهی گاهی

 شنبه، 27 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش 10:09 AM         نظرات 1


شهريار

دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام

نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام

 

شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر

پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام

 

از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار

کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام

 

جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار

آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام

 

تنها نه حسرتم غم هجران یار بود

از روزگار سفله دو چندان کشیده ام

 

بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو

بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام

 

دور از تو ماه من همه غم ها به یک طرف

وین یک طرف که منت دونان کشیده ام

 

از سرکشی طبع بلند است شهریار

پای قناعتی که به دامان کشیده ام

 

 یکشنبه، 21 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش 3:49 PM         (نظر بدهید.)


 
صفحه نخست
پست الکترونیک

صفحات وبلاگ
1 2

نویسندگان ویلاگ
(18) ميخواره ساقی

آرشیو وبلاگ
 
 

 

آرشیو موضوعی
(16) غزل
(0) قطعه
(1) قصيده
(0) رباعی
(0) تک بيتی
(1) مثنوی

پیوندهای روزانه


دیگر پیوندها
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
فروشگاه اینترنتی
:: طراح قالب::

لینکستان وبلاگها
 پياده رو!!!

نظرسنجی وبلاگ
 


ارتباط آنلاین
 

Yahoo Online Status Indicator


ساعت و تاریخ

جستجوگر
Google


 درا ين سايت

 


خبرنامه
 




آمار وبلاگ

آمار بازديدها:


بازديد هاي امروز :
1
بازديد هاي ديروز :
3
بازديد هاي این ماه :
21
كل مطالب :
18
كل بازديد ها :
3048
ايجاد صفحه :
0.109375 ثانیه

 
 


لوگوی دوستان


دریاره وبلاگ

The image “http://i14.tinypic.com/34iiih3.gif” cannot be displayed, because it contains errors.
در این وبلاگ با کاروانی از شعر همراه خواهید بود.

 

لینک باکس